لوس و احمق نیستم تا تقی به توقی بخوره ، با خودم و عالم و آدم قهر کنم و سر و صدام همه جا رو بردارهاما من چنگ انداختم به تمام تلاش هام ، امید بستم به اینکه روز به روز بهتر میشم تو این مسئلهاما انگار همش دست و پای الکیهباشه!این مسئله قوی تر از من بود ،
مسئله بزرگم منو شکست داد!حالا این منم و اقیانوسی که نمیدونم چطور بهش ورود کردم و چطور میتونم خودمو نجات بدمپس دیگه دست و پا نمیزنم و جسمم میاد روی آب ، بی حرکتیا امیدم میمیره یا به خشکی میرسم..اصلا دیگه توان ندارم
برچسب:
نویسنده: ساناز اسماعیلی
پس از یکسال تونستم در این مکان امن جاگیر بشم و برای تو از خلوت دل بنویسمتو این یک سال به طرز عجیبی بزرگ شدی و با آدم های خوبی سر و کار داشتیتو این یک سال تجربه برگزاری گالری گروهی در خانه هنرمندان رو کسب کردی و در رزومه ات نوشته شدتو این یک سال از کار انصراف دادی و بزرگتر شدیتو این یک سال دوست هایی از دست دادی و دوست های جدیدی برگزیدیمیدونیتو این یک سال جنگ رو پشت سر گذاشتی و تبدیل شدی به «یاسمینِ پیش از جنگ» و «یاسمینِ پس از جنگ» و روحت بزرگ و بزرگتر شدجوری که الان زندگی برات مزه جدیدی داره و
برچسب:
نویسنده: ساناز اسماعیلی
نمیخوام به اون یا... فکر کنمنمیخوام روزهای سخت تر بیاد ، باید بگم تجربه جنگ منو بزرگ کرد اما ترسو...یا شاید بهتره بگم حس کردم مرگ بهم خیلی نزدیکتره تا آینده...یاسمینِ 25 ساله آرزو ها و آینده ای می دید و براش تلاش می کرد که الان این یاسمین بهش فکر میکنهچیزی جز ناراحتی پیدا نمیکنه...انگار اونا یه سری فکر پوچ بود که منو زنده می کرد و الان زندگی حقیقی تره!یا شاید اون حقیقی بود...نمیدونم!اما روحم خیلی ترسیده...از جنگ و سختی و... کاش اون روزا هیچ وقت تکرار نشهو خدای من می شنوهمثل تمام شب هایی که یاسمی
برچسب:
نویسنده: ساناز اسماعیلی
آهنگ انتخابی صاحب کافه ، مانند آهنگ های پیانو نوازی تام و جری استبوی همبرگر دیبا بینی ام را قلقلک می دهد و صدای به هم خوردن قاشق چایی خوریدر استکان کوچکی که چای و نبات در هم غلطیده میشن ، به گوشم می رسدریحان چای را نزدیک دهانش کرده و کمی می نوشد ، گویی نبات چای را خیلی شیرین نکرده استو من
در حال نوشتن lesson plan برای کلاس های چهارشنبه ام هستمالان هم گوشم به غیر شنیدن گرامافون قدیمی ، داستان صبایی را می شنود که گویی صادق از او خواستگاری کردهامروز یکشنبه 7 و پنجاه دقیقه به وقت ایران استو خدای من
برچسب:
نویسنده: ساناز اسماعیلی
برچسب:
نویسنده: ساناز اسماعیلی
گویی امیدی به سپیده دم ندارد و تمام امید های دنیا را فقط شانس می داندیک تخم مرغ شانسی شاید...یک رویایک تخیلیک تصور ذهنیخیلی وقت است سپیده دم را ندیدهدیگر امیدش ناامید شدهحتی صدایی نام او را صدا نمیزندو باز هم شایدتمام صدا های قبل را تخیل میداند
تمام امید های قبل را خیال خام میداندو دیگر امیدی به سپیده دم نداردچشمان بارانیاش به تاریکی مطلق دوخته شده و نمیداند حتینام خالق را ببرد یا خیرگویی خالق هم روزه سکوت گرفتهو یا شاید در این هیاهوی دنیا گمش کرده استهیچ نمیداندفقط مطمئن است سهم امروزش را گری
برچسب:
نویسنده: ساناز اسماعیلی
-جمعه خود را چگونه گذراندید؟ +با دیدن فیلم های "رضا" و "وقتی برگشتم" ^-^ سبز بمونیم
برچسب:
نویسنده: ساناز اسماعیلی
دو یا سه سال پیش بود فکر کنم
اولین آهنگ احمدوند رو شنیدم
اونم آهنگ "سلام"
اولش با خواهرم مسخره کردیم که این چه اهنگیه و فلان
اما نمیدونم
چی شد که الان آهنگ تنهایی هام ، شده آهنگ های احمدوند
و همیشه موقع شنیدن صداش ، لبخند رو لبم میاد
ناخواسته:)
تمام!
یآسَمین
سبز بمونیم
برچسب:
نویسنده: ساناز اسماعیلی
برچسب:
نویسنده: ساناز اسماعیلی