خرید بک لینک
لوس و احمق نیستم تا تقی به توقی بخوره ، با خودم و عالم و آدم قهر کنم و سر و صدام همه جا رو بردارهاما من چنگ انداختم به تمام تلاش هام ، امید بستم به اینکه روز به روز بهتر میشم تو این مسئلهاما انگار همش دست و پای الکیهباشه!این مسئله قوی تر از من بود ، مسئله بزرگم منو شکست داد!حالا این منم و اقیانوسی که نمیدونم چطور بهش ورود کردم و چطور میتونم خودمو نجات بدمپس دیگه دست و پا نمیزنم و جسمم میاد روی آب ، بی حرکتیا امیدم میمیره یا به خشکی میرسم..اصلا دیگه توان ندارمادامه مطلب

برچسب: نویسنده: ساناز اسماعیلی تاريخ: دوشنبه 5 مرداد 1405 ساعت: 18:55

پس از یکسال تونستم در این مکان امن جاگیر بشم و برای تو از خلوت دل بنویسمتو این یک سال به طرز عجیبی بزرگ شدی و با آدم های خوبی سر و کار داشتیتو این یک سال تجربه برگزاری گالری گروهی در خانه هنرمندان رو کسب کردی و در رزومه ات نوشته شدتو این یک سال از کار انصراف دادی و بزرگ‌تر شدیتو این یک سال دوست هایی از دست دادی و دوست های جدیدی برگزیدیمیدونیتو این یک سال جنگ رو پشت سر گذاشتی و تبدیل شدی به «یاسمینِ پیش از جنگ» و «یاسمینِ پس از جنگ» و روحت بزرگ و بزرگ‌تر شدجوری که الان زندگی برات مزه جدیدی داره وادامه مطلب

برچسب: نویسنده: ساناز اسماعیلی تاريخ: دوشنبه 5 مرداد 1405 ساعت: 18:55

نمیخوام به اون یا... فکر کنمنمیخوام روزهای سخت تر بیاد ، باید بگم تجربه جنگ منو بزرگ کرد اما ترسو...یا شاید بهتره بگم حس کردم مرگ بهم خیلی نزدیکتره تا آینده...یاسمینِ 25 ساله آرزو ها و آینده ای می دید و براش تلاش می کرد که الان این یاسمین بهش فکر میکنهچیزی جز ناراحتی پیدا نمیکنه...انگار اونا یه سری فکر پوچ بود که منو زنده می کرد و الان زندگی حقیقی تره!یا شاید اون حقیقی بود...نمیدونم!اما روحم خیلی ترسیده...از جنگ و سختی و... کاش اون روزا هیچ وقت تکرار نشهو خدای من می شنوهمثل تمام شب هایی که یاسمیادامه مطلب

برچسب: نویسنده: ساناز اسماعیلی تاريخ: دوشنبه 5 مرداد 1405 ساعت: 18:55

آهنگ انتخابی صاحب کافه ، مانند آهنگ های پیانو نوازی تام و جری استبوی همبرگر دیبا بینی ام را قلقلک می دهد و صدای به هم خوردن قاشق چایی خوریدر استکان کوچکی که چای و نبات در هم غلطیده میشن ، به گوشم می رسدریحان چای را نزدیک دهانش کرده و کمی می نوشد ، گویی نبات چای را خیلی شیرین نکرده استو من در حال نوشتن lesson plan برای کلاس های چهارشنبه ام هستمالان هم گوشم به غیر شنیدن گرامافون قدیمی ، داستان صبایی را می شنود که گویی صادق از او خواستگاری کردهامروز یکشنبه 7 و پنجاه دقیقه به وقت ایران استو خدای منادامه مطلب

برچسب: نویسنده: ساناز اسماعیلی تاريخ: دوشنبه 5 مرداد 1405 ساعت: 18:55

.همین الان،آرایشگاه.



همین الان اومدم آرایشگاه صفایی به ابروهام بدم و برم کلاس طراحی در عین ناباوری دیدم کاسه رنگِ مشتری زیاد اومد و یهو دستیارِ آرایشگر گذاشت رو سرش و پلاستیک پیچید دور سر خودش و مشتری و در عین ناباوری تر، مشتری رفت سمت تلفن و به مدیر آرایشگاه زنگ زد و گفت«یآسَمین اومده» همین الان ، آرایشگاه زنونه «جایی که یآسَمین خیلی با این مکان رفیق نمی باشد:) » سبز بمونیم دور از جنگ و سلامت آهنگ امروز«الهه نازِ معین»

برچسب: نویسنده: ساناز اسماعیلی تاريخ: دوشنبه 5 مرداد 1405 ساعت: 18:55

گویی امیدی به سپیده دم ندارد و تمام امید های دنیا را فقط شانس می داندیک تخم مرغ شانسی شاید...یک رویایک تخیلیک تصور ذهنیخیلی وقت است سپیده دم را ندیدهدیگر امیدش ناامید شدهحتی صدایی نام او را صدا نمیزندو باز هم شایدتمام صدا های قبل را تخیل میداند تمام امید های قبل را خیال خام میداندو دیگر امیدی به سپیده دم نداردچشمان بارانی‌اش به تاریکی مطلق دوخته شده و نمیداند حتینام خالق را ببرد یا خیرگویی خالق هم روزه سکوت گرفتهو یا شاید در این هیاهوی دنیا گمش کرده استهیچ نمیداندفقط مطمئن است سهم امروزش را گریادامه مطلب

برچسب: نویسنده: ساناز اسماعیلی تاريخ: دوشنبه 5 مرداد 1405 ساعت: 18:55

-جمعه خود را چگونه گذراندید؟ +با دیدن فیلم های "رضا" و "وقتی برگشتم" ^-^ سبز بمونیم

برچسب: نویسنده: ساناز اسماعیلی تاريخ: پنجشنبه 1 دی 1401 ساعت: 3:12

دو یا سه سال پیش بود فکر کنم

اولین آهنگ احمدوند رو شنیدم

اونم آهنگ "سلام"

اولش با خواهرم مسخره کردیم که این چه اهنگیه و فلان

اما نمیدونم

چی شد که الان آهنگ تنهایی هام ، شده آهنگ های احمدوند

و همیشه موقع شنیدن صداش ، لبخند رو لبم میاد

ناخواسته:)

تمام!

یآسَمین

سبز بمونیم

برچسب: نویسنده: ساناز اسماعیلی تاريخ: پنجشنبه 1 دی 1401 ساعت: 3:12

از بچگی یلدا برام زیاد مفهوم خاصی نداشتمثل روز اول فروردین که حس خاصی نداشتم و ندارمغرب زده هم نیستم و منتظر کریسمس ننشستم!یا مثلا هالوین بگیرم و شاد باشمکلا این دو تا موقعیت(جشن های ایرانی) برام شادی آفرینِ بزن بترکونیم نیست...مثل روزای دیگه برام میگذره...برعکس روز تولدم که هم یلدای منه و هم روز اول سال جدیدم!نمیدونم یلدا چجوری میتونه بهمون خوش بگذرهاما من الان درگیر نقاشی ایرانی ام و اتاقم پر از رنگ های گواش و اکرلیک شدهامیدوارم به شما خوش گذشته باشه...یلدا مبارکادامه مطلب

برچسب: نویسنده: ساناز اسماعیلی تاريخ: پنجشنبه 1 دی 1401 ساعت: 3:12

صفحه بندی