نمیخوام به اون یا... فکر کنم
نمیخوام روزهای سخت تر بیاد ، باید بگم تجربه جنگ منو بزرگ کرد اما ترسو...
یا شاید بهتره بگم حس کردم مرگ بهم خیلی نزدیکتره تا آینده...
یاسمینِ 25 ساله آرزو ها و آینده ای می دید و براش تلاش می کرد که الان این یاسمین بهش فکر میکنه
چیزی جز ناراحتی پیدا نمیکنه...
انگار اونا یه سری فکر پوچ بود که منو زنده می کرد و الان زندگی حقیقی تره!
یا شاید اون حقیقی بود...
نمیدونم!
اما روحم خیلی ترسیده...از جنگ و سختی و... کاش اون روزا هیچ وقت تکرار نشه
و خدای من می شنوه
مثل تمام شب هایی که یاسمین باهاش حرف میزد و از سبز موندن می گفت
می شنوه
و حالا میگم
خدایا بهم کمک کن آینده رو روشن ببینم و کسی دیگه دستکاری نکنه!
که خوب منظورم رو می دونی:)
یاسمینِ ده سال بعد، حال دلت چطوره عزیزکم؟
سبز باشیم و سبز بمونیم
بدون فکر جنگ
بدون فکر سختی
به امید خدا 3> ^-^
برچسب:
نویسنده: ساناز اسماعیلی