لوس و احمق نیستم تا تقی به توقی بخوره ، با خودم و عالم و آدم قهر کنم و سر و صدام همه جا رو برداره
اما من چنگ انداختم به تمام تلاش هام ، امید بستم به اینکه روز به روز بهتر میشم تو این مسئله
اما انگار همش دست و پای الکیه
باشه!
این مسئله قوی تر از من بود ،
مسئله بزرگم منو شکست داد!
حالا این منم و اقیانوسی که نمیدونم چطور بهش ورود کردم و چطور میتونم خودمو نجات بدم
پس دیگه دست و پا نمیزنم و جسمم میاد روی آب ، بی حرکت
یا امیدم میمیره یا به خشکی میرسم
.
.
اصلا دیگه توان ندارم
برچسب:
نویسنده: ساناز اسماعیلی